محمد میگفت: «باید مثل شهید حججی و شهید حاجقاسم، خون ما جریانساز باشد. الحمدلله در همین جنگ ۱۲ روزه دیدیم که خون این شهدا واقعاً جریانساز شد و خیلی از مردم بیدار شدند.» خدا را شکر، همانطور که محمد همیشه میخواست، خونش اثرگذار بود جوان آنلاین: گاهی خداوند رازهایی را در دل نامها و اعداد مینهد که ما با نگاه معمولی از آنها میگذریم، اما وقتی به آنها تأمل میکنیم، عظمت معنویاش جان را میلرزاند. در ۲۵ فروردین ۱۴۰۴، پنج تن از برترین و پاکترین یاران در یک لحظه و در یک مسیر به شهادت رسیدند، اما آنچه این ماجرا را از یک شهادت معمولی متمایز میکند، هماهنگی عجیب نامهای آنهاست. این پنج شهید محمد اسدی، محمد توسلیان، محمود معززی، احمد پیرزاده و امین کرمی هستند. چه بجا گفت مادر شهید محمود معززی که «این پنج نفر، القاب حضرت پیامبر (ص) بودند.» این هماهنگی معنوی، پیامی روشن دارد؛ این پنج همکار و رفیق، «خمسهای» بودند که خدا برای خود برگزیده بود. در ادامه این نوشتار، همسرانههای شهید محمد اسدی را پیش رو داریم.
داوری فوتبال
من و محمد با هم دخترعمو و پسرعمو بودیم. حدود ۱۶سال پیش محمدجان در یک تصادف پدر، مادر، خواهر و برادرش را از دست داد و مدتی تنها زندگی میکرد. البته یک خواهر دارد که ازدواج کرده است و در قم زندگی میکند. از آنجا که محمد به جز خواهرش همه خانواده را از دست داده بود، اصرار بر این بود که زود ازدواج کند تا این تنهایی بیش از پیش او را آزار ندهد. محمد به من علاقه داشت و اصرار داشت با من که دخترعمویش هستم، ازدواج کند و این موضوع را ابتدا با خواهرش و بعد با مادرم در میان گذاشت. بعد از صحبتهای اولیه با مادرم محمد به خواستگاری من آمد و آن زمان او ۱۸سال داشت و داور فوتبال بود. خواستگاری انجام شد و ما ۹ ماه با هم نامزد بودیم و بعد از آن زندگی مشترکمان را شروع کردیم. آقامحمد سه سال از من بزرگتر بود، یعنی وقتی زندگی مشترکمان را با هم شروع کردیم او ۱۹ سال داشت و من ۱۶ سال.
کاش تو هم به سوریه بروی!
آقامحمد قبل از فوت پدر و مادرش در بسیج مهرشهر کرج فعال بود. به طور کلی خیلی فعال و پرانرژی بود. او در جلسات مذهبی و هیئتهای کرج حضور پرشوری داشت. کارش داوری فوتبال بود. تا اینکه اوضاع جبهه مقاومت به هم ریخت. آن روزها ما از طریق تلویزیون و اخبار منتشر شده در جریان تحولات سوریه و محور مقاومت قرار گرفتیم. خبر شهادت مدافعان حرم و تهدید تجاوز به حریم آلالله دل ما را میسوزاند و قلبمان را ملتهب میکرد. شرایط روحی ما به هم ریخته بود. یک روز در حالی که دخترم را شیر میدادم و تلویزیون داشت تصاویر سوریه و خبر شهادت رزمندگان مدافع حرم را نشان میداد، همان لحظه رو به محمد کردم و گفتم: «محمد، کاش تو هم به سوریه بروی. نذر هم میکنیم که این مشکل ما به برکت حضور شما در جمع مدافعان حرم حضرتزینب (س) حل شود، برو حتی اگر به شهادت برسی...» بعد هم گفتم: «این هجران و دوری ما از یکدیگر اگر به خاطر دفاع از حرم باشد، با همه سختیاش، شیرین است و دلم آرام میشود.»
زهیرهای محور مقاومت
محمد خودش هم در تب و تاب بود. او بسیجی فعال بود و دغدغه اسلام را داشت. آقامحمد اعزام شد. او به خاطر اینکه من به او پیشنهاد حضور در محور مقاومت را دادم و خودم راهیاش کردم، نام جهادی خود را «زهیر» گذاشت. چند مرحله به سوریه اعزام شد. سال ۱۳۹۵، دقیقاً وقتی که فرزند دوممان، مهدیار به دنیا آمد و فقط ۴۰روز داشت، آقا محمد دوباره اعزام شد. اعزامهای محمد از سال ۱۳۹۵ تا سال ۱۴۰۳ ادامه داشت. اوایل که میرفتند، معمولاً ۴۵ روز در منطقه بود و بعد به خانه برمیگشت و سه هفته بعد مجدداً راهی میشد.
محمدجان! آرزوی شهادت نکن
آن اوایل که محمد به سوریه میرفت، همیشه به او میگفتم: «تو را به خدا فعلاً از شهادت حرف نزن و برای خودت دعای شهادت نکن. بچهها هنوز کوچکند، برای من خیلی سخت است. سنم کم است و نمیتوانم تنهایی بچهها را بزرگ کنم. هنوز خیلی زود است، من نمیتوانم سختی نبودنت را تحمل کنم.»، اما محمد در جواب میگفت: «مطمئن باش من نهایت در جنگ با اسرائیل شهید میشوم، حالا هرچند سال هم طول بکشد. اصلاً داعش چیزی نیست که بخواهم به دست آنها شهید بشوم.» این را همیشه میگفت که من باید در وطن خودم و به دست اسرائیل شهید شوم. میگفت: «آنقدر حرف و حدیث پشت سر ما هست، میگویند برای پول میروند یا میگویند شما برای دفاع از بشار میجنگید، در حالی که ما برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) میرویم. من نمیخواهم بعد از شهادت چنین حرفهایی به گوش خانوادهام برسد و آنها را ناراحت کند.»
جریانساز مثل حججی و حاج قاسم
محمد میگفت: «باید مثل شهید حججی و شهید حاجقاسم، خون ما جریانساز باشد. الحمدلله در همین جنگ ۱۲ روزه دیدیم که خون این شهدا واقعاً جریانساز شد و خیلی از مردم بیدار شدند.» خدا را شکر، همانطور که محمد همیشه میخواست، خونش اثرگذار بود. محمد از همان سال ۱۳۹۵ که به سوریه رفتوآمد داشت به عضویت سپاه درآمد. او با دوستان شهیدش احمد پیرزاده و معززی که در همین جنگ تحمیلی در کنار هم به شهادت رسیدند، از زمان حضورشان در لشکر آشنا شده بودند. او به همراه دوستانش در محور مقاومت کارهای خوبی را شروع کرده بودند. این شهدا در سپاه آموزش دیدند و بعد از آن خودشان به دیگران آموزش دادند. خدا را شکر در کارشان خیلی موفق بودند و ثمرات زیادی داشت. فقط حیف شد که بیشتر نماندند تا بتوانند خدمت بیشتری به مردم عزیزانمان بکنند. محمد و دوستانش قبل از سقوط بشار اسد و در روزهایی که آخرین پروازها را به ایران داشتیم، برگشتند.
بهترین پدر، بهترین همسر.
چون فامیل بودیم و همدیگر را میشناختیم، خلقوخوی محمد را خوب میدانستم. ما پسرعمو و دخترعمو بودیم و سالها با هم زندگی کردیم و حاصل زندگیمان دو فرزند شد. دخترم پریا ۱۰ سال و آقا مهدیار هشت سال دارد. از نظر اخلاق، آقامحمد واقعاً یک همسر و پدر نمونه برای بچهها بود. چون خانوادهاش را از دست داده بود و فقط یک خواهر داشت، طبیعتاً دلبستگیاش به ما خیلی زیاد بود. محمد خیلی مهربان بود. نمیدانم عکسش را دیدهاید یا نه، اما همان لبخندی که در عکسهایش هست، هیچوقت از روی لبهایش محو نمیشد. ما با لبخند و مهر در کنار هم زندگی میکردیم. اگر بخواهم برای آن خلقیات نمرهای به او بدهم هر نمرهای که باشد بهترین را انتخاب میکنم؛ چون او برای من بهترین همسر و برای بچهها بهترین پدر بود. او برای خواهرش هم بهترین برادر و یار و یاور بود. هر کاری میکرد که در نبودش ما احساس سختی و نگرانی به دل راه ندهیم؛ به داشتنش افتخار میکردم.
دستگیری از نیازمندان
محمد خیلی ولایی بود و فرمایشهای حضرت آقا را بیچونوچرا اجرا میکرد. مثلاً همین امسال که سال را برای اقتصاد نامگذاری کردند، سریع پیگیر شد. با اینکه سرمایه زیادی نداشتیم، وقتی دید یکی از دوستانش کارخانهاش در شُرف تعطیلی است، همان مقدار سرمایه اندک را با جمعی از دوستانش روی هم گذاشتند تا به او کمک کنند. قرار شد او کار کند و هر مقدار سودی که ممکن بود، به مرور برگرداند. این کار را فقط برای عمل به فرمایش آقا و کمک به اقتصاد انجام دادند. یک خصوصیت دیگر او این بود که محمد اهل دستگیری از مردم بود. یک بار که با هم بودیم، حدود ۱۱ یا ۱۲ شب بود. دیدیم زیرپل خانمی نشسته است. محمد گفت برویم جلو ببینیم چرا آنجاست؟! خودش هم به من گفت: «شما نترس، پیاده شو.» از آن خانم پرسید: «خواهر، چرا اینجا نشستی؟» او گفت: «شوهرم بیمار و گرفتار اعتیاد است. یک بچه هم دارم که حالش بد است. آمدهام پولی تهیه کنم و برای بچهام ببرم.» محمد به او گفت: «بیا سوار ماشین شو تا کمکت کنیم.»، اما خانم گفت اول باید دارو بگیرم. محمد او را به داروخانه برد، دارو را خرید و بعد به خانهاش رساند. همانجا شماره کارت گرفت و گفت: «هر وقت به پول نیاز داشتی، به خانم من پیام بده. فقط قول بده دیگر این موقع شب در خیابان ننشینی!» واقعاً هم هر وقت آن زن کمکی میخواست، محمد حتی اگر خودش هم نداشت، تهیه میکرد و میفرستاد. وقتی بعدها شنید که او شهید شده، خیلی گریه کرد. محمد واقعاً مهربان بود؛ هر چقدر از مهربانیهایش بگویم، باز هم کم است. یکی دیگر از خاطرات قشنگی که از محمد دارم، هدیه آخری است که برایم خرید. چند وقت قبل از تأیید اعزامش، یعنی سوم خرداد بود که جراحی دندان عقل انجام دادم، آن روز خیلی سخت گذشت، صورتم کبود شد و توان انجام کارهای خانه را نداشتم. محمد مرا به خانه مادرم برد تا استراحت کنم. در همان روزها به او دو روز مرخصی داده بودند. با همه خستگیها به فکر من بود. چون وضع مالیمان بد بود، برای کمک به مخارج خانه حتی با تاکسی اینترنتی کار میکرد. همان روزها که اتفاقاً «روز همسر» بود. محمد قبلاً در روز تولدم که ۲۶ فروردین بود، مأموریت بود و نتوانسته بود کادویی برایم بخرد، فقط تبریک فرستاده بود. آن روز وقتی آمد با لبخند یک دست لباس خانگی قشنگ برایم آورد و گفت: «خانم، ببخشید روز تولدت نبودم و نتوانستم هدیه بگیرم، اما خدا را شکر امروز روز همسر است و توانستم برایت چیزی بگیرم.» آنقدر خوشحال و ذوقزده بودم که باورش نمیشد این هدیهاش درست در روز همسر به دستم رسیده باشد.
سربازی برای امامزمان (عج)
محمد توکلش به خدا زیاد بود. آنقدر به خدا امید داشت که با اطمینان کامل به من میگفت: «من سوریه شهید نمیشوم؛ من در وطن خودم به دست اسرائیلیها به شهادت میرسم.» این حرفش نشاندهنده اعتماد عمیق و صدق و یقین او بود. همیشه میگفت: «توکلت به خدا باشد.» در زندگی هم همینطور بود. یادم میآید گاهی من به عنوان یک خانم نگران مسائل مالی میشدم و میگفتم: «زندگی دارد سخت میشود»، اما او با آرامش کامل جواب میداد: «امید و توکلت به خدا باشد. من هستم از همه مهمتر خدا هم هست؟ خود خدا کمک ماست. همیشه کمکمان کرده است.» وقتی بچهها را در مدرسه قرآنی ثبتنام کردیم و شهریهها کمی بالا بود، باز هم ایشان با همان ایمان گفت: «خدا و امامزمان (عج) کمک میکنند. ما بچهها را در راه امامزمان گذاشتیم خودش کمکمان میکند.» واقعاً همینطور هم بود. خدا خیلی کمک میکرد. گاهی با کارهای اضافه حق مأموریت یا درآمدهای دیگر همه هزینهها به راحتی پرداخت میشد؛ او واقعاً سرباز امامزمان (عج) بود.
تربیت ولایی و قرآنی
محمد همیشه تأکید داشت که بچهها را «ولایی» بار بیاوریم. خیلی اوقات فیلمها و سخنرانیهای حضرت آقا را برای بچهها پخش میکرد تا با آرمانها آشنا شوند. حتی وقتی باردار بودم و او در خانه بود، همیشه به من میگفت: «قرآن زیاد گوش کن.» ما عادت داشتیم سوره «یس» را زیاد برای مهدیار و پریا پخش کنیم. یک معجزه بود؛ هر وقت بچهها بیقرار یا گریه میکردند، به محض اینکه صوت سوره یس را میگذاشتیم، فوراً آرام میشدند. محمد همیشه میگفت: «بچهها باید در محور قرآن و حفظ قرآن بزرگ شوند.»
پاسخ به یک سؤال بزرگ!
بعد از شهادت محمد یک روز پریا با چهرهای ناراحت پیش من آمد و گفت: «اگر جنگ نمیشد، بابا بیشتر عمر میکرد، شاید تا ۶۰ سالگی زنده میماند و شهید نمیشد.» هر چقدر سعی کردم توضیح دهم که عمر و اجل به دست خداست و شاید حتی اگر جنگ نبود، سر کار یا تصادف اتفاق دیگری میافتاد باور نمیکرد. تا اینکه حرفهای محمد یادم آمد؛ او همیشه میگفت از قرآن کمک بگیر. گفتم: «خدایا به من کمک کن.» دنبال آیهای گشتم و آیهای پیدا شد که میگفت: «وقت اجل و پیمان انسان پر شود، چه با شهادت و چه با هر دلیل دیگری او از دنیا میرود.» همین آیه را برای پریا خواندم. پریا با تعجب گفت: «مامان واقعاً این حرف قرآن بود؟ آره مامان، واقعاً...» و بعد گفت: «خدایا شکرت که بابا شهید شد.»
رجعت با امام زمان (عج)
مدتی بعد از شهادت محمد، مهدیار روزهای بسیار سختی را سپری کرد. آن روزی که خبر شهادت رسید، او بیقرار بود و مدام گریه میکرد. چون در ابتدا به بچهها نگفته بودیم بابا شهید شده، فقط گفته بودیم زخمی شده و در بیمارستان است، مهدیار و پریا اصرار داشتند که همین الان بابا را ببینند. من به آنها گفتم: «بابا در بیمارستانی است که اصلاً نمیتوانیم برویم آنجا.» کمکم گذشت و شرایط را برایشان توضیح دادیم؛ گفتیم بابا حالش بدتر شده و در کماست و بالاخره گفتیم بابا شهید شده است. غروب آن روز، مهدیار دوباره بیقرار شد و گفت: «چرا نرفتیم بابا را ببینیم؟ کاش بابا اینجا بود.» ما هم سعی کردیم با حرف آرامش کنیم و گفتیم بابا در اتاق عمل بوده و کارش تمام شده است. یکی از همکارانم آمد و مهدیار را خواباند تا آرام شود. به او گفت: «مهدیارجان بخواب، شاید دوباره در خواب بابا را ببینی.» مهدیار خوابید و واقعاً خواب دید. بعد که بیدار شد با چشمان براق گفت: «مامان، من بابا را خواب دیدم!» پرسیدم: «چه دیدی؟» گفت: «بابا آمد. من به او گفتم کی میآیی؟ جواب داد: وقتی امام زمان (عج) بیاید، من هم با آقا میآیم.» از آن لحظه به بعد، مهدیار آرام شد. دانست که پدرش در رکاب امامزمان (عج) است و این باعث شد دلش آسوده شود.
پیداشدن پیکر و نقش مهدیار
بعد از شهادت، مدتی پیکر محمد گم شده بود. چون انفجار بسیار شدید و پیکرش پرتاب شده بود، اثری از او نبود. چند روز گذشت و بالاخره خبر رسید که پیکرش پیدا شده، اما متلاشی شده و هویتش مشخص نیست. گفتند باید تست دیانای بدهیم تا شناسایی شود. خواهر محمد رفت تا تست بدهد، اما به ما گفتند که نمیتوان از آن استفاده کرد، چون خیلی ضعیف است و جواب نمیدهد. من گفتم پسرمان بیاید؟! قبول کردند، مهدیار را بردیم و از او تست گرفتند. خدا را شکر که با همین تست پیکر محمد شناسایی شد و دیگر نیازی به کار دیگری نبود. آن روز مهدیار فوقالعاده احساس قدرت میکرد. با افتخار میگفت: «من دیانای دادم، بابام را پیدا کردم!» خیلی خوب شد که اینطور فکر میکرد. انگار خود شهید خواست تا پسرش احساس کند در پیدا کردن پدر نقش داشته و این خاطره شیرین همیشه در دلش بماند.
وداع با چهره زیبا و نورانی محمد
روز تشییع من استرس زیادی داشتم. مدام با خودم و خدا حرف میزدم. از شنیدن تعریفهای اولیه که میگفتند پیکر متلاشی شده، ترسیده بودم. با دللرزان در مسیر بهشت زهرا گفتم: «خدایا، این محمد نباشد. خدایا محمد جوری نباشد که بچهها بترسند و نتوانند بشناسندش. جوری باشد که حداقل برای دفعه آخر آرام باشند.» همینطور که در ماشین میرفتیم با خودم حرف میزدم و میگفتم: «محمد، جوری باشد که بچهها آرام شوند.» وقتی رسیدیم و گفتند پیکر آماده است با دیدن چهرهاش خشکم زد. آنقدر صورتش قشنگ و زیبا بود که انگار فقط خوابش برده بود. همه آرام شدیم. من خودم احساس میکردم قلبم دارد میسوزد، اما وقتی صورتم را روی صورتش گذاشتم، انگار یخ روی دلم گذاشتند؛ قلبم خنک شد و آرام شدم. پریا هم که رفت تا پدرش را ببیند، اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما وقتی چهره آرام و زیبایش را دید، اشکش روی گونهاش ماند و دیگر گریه نکرد. آنقدر آرام شده بود که خودش با دستش اشکش را پاک کرد. خدا را شکر که عنایت و کرامت شهید آنقدر زیاد بود و ما را آنقدر دوست داشت که با همان دیدن پیکرش، آرامش را به خانهمان برگرداند.
تاریخ شهادت و عشق به اهلبیت (ع)
تاریخ شهادت محمد، ۲۵خرداد ۱۴۰۴ بود. جالب است بدانید که آقامحمد و بچهها خیلی «احمد پیرزاده» را دوست داشتند. محمدجان بیستوسوم (روز شهادت احمد پیرزاده) را درک کردند بیستوچهارم روز عید غدیر را گذراند و سرانجام در بیستوپنجم خرداد همزمان با شب ولادت امام موسی کاظم (ع) به شهادت رسید.
سحرگاه جمعه و صدای انفجار
آن روز جمعه، محمد با بچهها رفته بود تو اتاق بخوابد. من، چون شب جمعه بود و عادت داشتم برای اموات دعا و قرآن بخوانم، گفتم بگذار اول نمازم و قرآنم را بخوانم بعد بخوابم. قرآنم را خواندم و منتظر اذان بودم. همان لحظه که خوابم برد، ناگهان با صدای انفجار وحشتناکی از خواب پریدم. اول فکر کردم همسایه در را محکم کوبیده، اما صدای انفجارهای بعدی پشت سر هم آمدند. بلافاصله محمد را بیدار کردم. او هم با استرس و وحشت از خواب پرید. با صدای لرزان گفتم: «فکر کنم اسرائیل حمله کرده است!» با تعجب گفت: «نه مگه میشه؟ شاید ترسیدی»، اما انفجار بعدی که آمد، دیگر جای شک باقی نگذاشت. محمد گوشیاش را روشن کرد، پیامها را چک و تلویزیون را نگاه کرد. حدود ساعت هفت صبح بود که رو به من کرد و با اطمینان گفت: «آره خانم، حمله کرده!» بعد گفت: «من میروم غسل شهادت کنم.» آن روز، چون شب نخوابیده بودیم، همگی استرس زیادی داشتیم و سردرگم بودیم. تلفنها قطع و وصل میشدند و فقط یک پیام برایش آمد که گفته بود: «در خانه نباشید، خیلی خطرناک است.»
غدیر آخر
بعد از حمله به خانه مادرم رفتیم. محمد با یک خط دیگر مدام با دوستش تماس میگرفت و میگفت: «آره برویم، باید برویم، نمیشود بیکار نشست.» دوستانش میگفتند: «بابا امروز جمعه است و فردا هم عید غدیرخم، یک روز صبر کن»، اما محمد عجله داشت و میگفت: «نباید بیکار بشینیم، باید پیگیری کنیم.» وقتی دیدند نمیتوانند مانعش شوند، گفتند برویم ببینیم چه شده است؟! رفتند فردای آن روز عید غدیر بود. مدرسه پسرم مراسم بود. همه والدین دعوت و از وضعیت پیشآمده ناراحت و نگران بودند. در مراسم مدرسه مولودی گرفته بودند، اما همه با حزن و آهسته دست میزدند. تنها کسی که از ته دل خوشحال بود و با شور و هیجان دست میزد، محمد بود. حتی الان که والدین مرا میبینند، میگویند: «آن روز آقای اسدی خیلی نورانی شد، از همه خوشحالتر بود.» همه از محمد میپرسیدند چه میشود؟ محمد میگفت: «اشکال ندارد، جنگ شده ما هم جلویشان میایستیم، حتماً شکستشان میدهیم.» او آن روز به من توصیه کرد: «اصلاً نترس. همیشه سعی کن قوت قلب دیگران باشی. جوری نباشد که به اطرافیان استرس بدهی. بچهها نگاهشان به توست اگر تو بترسی بچهها هم میترسند. سعی کن همیشه آرامشان کنی.»
آخرین تماس
ظهر یکشنبه، آقای احمد پیرزاده تماس گرفت و گفت: بیایید محل کار. محمد رفت. من به او گفتم: «زود بیا.» گفت: «کارم را انجام میدهم میآیم.» بعد از ظهر، حدود ساعت ۶:۱۸ بود که آخرین تماس را گرفت. گفت: «ما داریم میرویم جایی، باید گوشیمان را خاموش کنیم. اصلاً نگران نباش.» گفتم: «مواظب خودت باش.» گفت: «چشم.» پرسیدم: «شام چی درست کنم؟» گفت: «ببین بچهها چی دوست دارند... خانم باید بروم، گوشی را خاموش میکنم.» گفتم: «باشه برو به سلامت.» و این آخرین صحبت ما بود.
خبر شهادت و دعای مستجاب شده
خبر شهادت را همسر خواهرم به ما داد. واقعاً خوشحال بودم. خوشحالی من حال و هوای یک عاشق واقعی است. عاشق بهترین عاقبتبهخیری را برای همسرش آرزو میکند. محمد همیشه به من میگفت: «همیشه برای من دعای شهادت کن» و من همیشه برایش دعا میکردم، هرچند فکر نمیکردم اینقدر زود باشد. به بچهها هم میگفتم: «بچهها دعا کنید بابا به آرزویش برسد.» انشاءالله خدا به ما کمک کند و راهش را ادامه دهیم و عاقبتبهخیر شویم. امیدوارم بتوانم بچهها را مثل محمد بار بیاورم تا به آرزوهایشان برسند.
شهید بهروز واحدی
حدود چند ماه قبل از شهادت محمد، دوست نزدیکش شهید «بهروز واحدی» به شهادت رسید. آنها در یک لشکر با هم بودند و رفاقت عمیقی داشتند. وقتی خبر شهادت بهروز رسید، محمد بسیار ناراحت و متأثر شد. ما برای وداع به «معراج شهدا» رفتیم. آنجا کنار تابوت شهید عکس گرفتیم، اما ناراحتی محمد فقط به گریه کردن ختم نمیشد؛ او نگران آینده خانم و بچههای بهروز بود. برادرزن شهید با محمد همکار بود و محمد مدام از او احوالپرسی میکرد و میگفت: «خانمش خوبه؟ کم و کسری ندارند؟ اگه کاری از دست من برمیآید، حتماً بگو.» آقای اسدی دست به کار شد و پیگیر کارهای اداری شهید واحدی شد تا کارهایشان را به نحو احسن انجام دهد؛ همین چند وقت پیش که همکارانش به خانه ما آمده بودند، با حالت تعجب و تحسین میگفتند: «آقای اسدی کارهای بزرگی که انجام میداد، واقعاً حیرتانگیز بود. اگر ایشان شهید نمیشد، آدم باید از کار خدا شک میکرد!» و راست میگفتند؛ شهادت لیاقت میخواهد و خدا را شکر که محمد این لیاقت را داشت و الحمدلله به بهترین عاقبتبهخیری رسید.